قالب وبلاگ قالب وبلاگ

* فــارســی نـــه ، پــــارســــی *
 
خلیج فارس نه ، خلیج پارس
free counters
ملت های خوشبخت تاریخ ندارند

 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1391/02/6 توسط * ALI *

دکتر شریعتی :

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه، فاطمه است»





طبقه بندی: خـــبـــر،  در هــــــــم ..،  -.-.-.-.-.-.-.-.-، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/10/28 توسط * ALI *

حرفهای خدا


خواب دیدم كه با خدا حرف می زنم.

خدا به من گفت:"دوست داری با من حرف بزنی؟"

گفتم : اگر وقت داشته باشی.

خدا لبخندزد و گفت:"زمان برای من آغاز و پایانی ندارد آنقدر وقت دارم كه قادر به انجام هر كاری هستم.سوالت را از من بپرس."

پرسیدم: چه چیزبشر تو را  بیش از همه شگفت زده می كند؟

خدا برای لحظاتی تامل كرد. سپس پاسخ داد:

اینكه آنها از كودك بودن خود خسته می شوند و برای بزرگ شدن شتاب می كنند.سپس دوباره آرزوی كودك بودن را در سر می پرورانند.

اینكه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند. سپس پول خود را از دست می دهند تا سلامتی خود را بازیابند.

اینكه آنها با آشفتگی به آینده خود فكر می كنند و حال را بدست فراموشی می سپارند.اینگونه هم زندگی را ازدست می دهند و هم آینده را.

اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و آنها می میرند در حالیكه اصلا زندگی نكرده اند.

خداوند دستانمرا در دستانش فشرد و ما برای مدتی سكوت كردیم.

سپس پرسیدم:

خداوند چه تعالیمی برای بندگانش دارد؟

خداوند با لبخند پاسخ داد:

اینكه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه دوستشان بدارد.آنچه آنان می توانند انجام دهند این استكه خودشان عشق بورزند.

اینكه با ارزشترین چیز در زندگیشان این نیست كه چه چیزی دارند بلكه این است كه چه كسانی را دارند.

اینكه مقایسهكردن خودشان با دیگران كار درستی نیست.همه انسانها بر اساس استعدادهای خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگز با یكدیگر مقایسه نمی شوند.

اینكه ثروتمندترین انسان به كسی می گویند كه احتیاجش از همه كمتر است و نه كسی كه از همه بیشتر دارد.

اینكه بر جای گذاشتن زخمهای عمیق بر پیكر كسانی كه دوستشان دارند زمان زیادی نمی برد.اما التیام یافتن این زخمها سالهای سال به درازا می انجامد.

اینكه آنقدر بخشیدن را تمرین كنند تا بخشش را فرا گیرند.

اینكه كسانی هستند كه آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما به سادگی نمی توانند علاقه خود را ابراز نمایند.

اینكه با پول می توان هر چیزی را خرید جز خوشبختی را.

اینكه دو نفر می توانند در چیزی یكسان نظر بیاندازنداما آن چی هم باید خودشان را ببخشند.ز را هرگز یكسان نبینند.

اینكه دوست واقعی كسی است كه هر چیزی را در مورد آنها بداند وهمواره دوستشان بدارد.

اینكه همیشه كافی نیست دیگران آنها را ببخشند خودشان

برای مدتی نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادی شدم.

اینكه خدا فرصتی را در اختیارم گذاشت تشكر كردم.

او گفت:" من همیشه اینجا هستم. شما از من دعوت كنید. من به شما پاسخ خواهم داد.





طبقه بندی: در هــــــــم ..،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1392/10/18 توسط * ALI *

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

   حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

         شعر زلال جوشش احساس های من

               از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

                    یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

                           این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

                                      خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

                          بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

                    من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

          طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

                با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست





طبقه بندی: شعرهای عشقولانه،  در هــــــــم ..، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/09/16 توسط * ALI *

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم

نمیدانم چرا رفتی نمیدانم شاید خطا كردم

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا تا كی برای چه ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم..





طبقه بندی: جــمــلــه عــاشــقــونــه،  در هــــــــم ..، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1392/08/15 توسط * ALI *
ازم پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

با این که دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم:
-
به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم داد میزد به خاطر دل تو با بغض غمگین گفتم:
-
به خاطر هیچی

ازش پرسیدم پس تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
-
به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است




طبقه بندی: در هــــــــم ..،  جــمــلــه عــاشــقــونــه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/07/27 توسط * ALI *

عشق و نفرت

جملاتی از وصیت‌نامه‌ی گابریل گارسیا مارکز با عنوان “نفرتم را بر یخ می نویسم”

…اگر ذره ئی زندگی به من عطا می‌ شد٬ جامه‌ ئی ساده به تن می کردم. به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

…اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی نفرتم را بر قطعه ئی از یخ می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشید را انتظار می کشیدم.

…اگر تکه ئی از زندگی ‌داشتم، نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن بگذرد بی‌آن که به مردمانی که دوستشان دارم نگویم که “عاشقتان هستم”، آن گونه که به همه ی مردان و زنان می‌گفتم که قلبم در سیطره ی محبت آن هاست.

…اگر تنها سهم کوچکی از زندگی در دستان من قرار می گرفت، در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم، به انسان ها نشان می دادم که در اشتباه اند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگرنمی‌توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. آن ها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند!

…اگر می توانستم به هر کودکی دو بال هدیه می دادم و رهایش می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

…به پیران می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

… آه انسان ها! از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام؛ من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله ی کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در دست خود نگاهی انداخته باشند.

…نیک آموخته‌ام که وقتی نوزادی برای نخستین بار مشت کوچک اش را دورانگشت زمخت پدر می فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود می اندازد.

…دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر باشد او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد، نه بر او تسلط یابد.

…من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی این ها را در جامه دانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.





طبقه بندی: جــمــلــه عــاشــقــونــه،  در هــــــــم ..، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:106)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

ALI SHARIFIAN --- علی شریفیان
قالب وبلاگقالب وبلاگ
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic