قالب وبلاگ قالب وبلاگ

* فــارســی نـــه ، پــــارســــی *
 
خلیج فارس نه ، خلیج پارس
free counters
ملت های خوشبخت تاریخ ندارند

 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/10/28 توسط * ALI *

حرفهای خدا


خواب دیدم كه با خدا حرف می زنم.

خدا به من گفت:"دوست داری با من حرف بزنی؟"

گفتم : اگر وقت داشته باشی.

خدا لبخندزد و گفت:"زمان برای من آغاز و پایانی ندارد آنقدر وقت دارم كه قادر به انجام هر كاری هستم.سوالت را از من بپرس."

پرسیدم: چه چیزبشر تو را  بیش از همه شگفت زده می كند؟

خدا برای لحظاتی تامل كرد. سپس پاسخ داد:

اینكه آنها از كودك بودن خود خسته می شوند و برای بزرگ شدن شتاب می كنند.سپس دوباره آرزوی كودك بودن را در سر می پرورانند.

اینكه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند. سپس پول خود را از دست می دهند تا سلامتی خود را بازیابند.

اینكه آنها با آشفتگی به آینده خود فكر می كنند و حال را بدست فراموشی می سپارند.اینگونه هم زندگی را ازدست می دهند و هم آینده را.

اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و آنها می میرند در حالیكه اصلا زندگی نكرده اند.

خداوند دستانمرا در دستانش فشرد و ما برای مدتی سكوت كردیم.

سپس پرسیدم:

خداوند چه تعالیمی برای بندگانش دارد؟

خداوند با لبخند پاسخ داد:

اینكه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه دوستشان بدارد.آنچه آنان می توانند انجام دهند این استكه خودشان عشق بورزند.

اینكه با ارزشترین چیز در زندگیشان این نیست كه چه چیزی دارند بلكه این است كه چه كسانی را دارند.

اینكه مقایسهكردن خودشان با دیگران كار درستی نیست.همه انسانها بر اساس استعدادهای خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگز با یكدیگر مقایسه نمی شوند.

اینكه ثروتمندترین انسان به كسی می گویند كه احتیاجش از همه كمتر است و نه كسی كه از همه بیشتر دارد.

اینكه بر جای گذاشتن زخمهای عمیق بر پیكر كسانی كه دوستشان دارند زمان زیادی نمی برد.اما التیام یافتن این زخمها سالهای سال به درازا می انجامد.

اینكه آنقدر بخشیدن را تمرین كنند تا بخشش را فرا گیرند.

اینكه كسانی هستند كه آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما به سادگی نمی توانند علاقه خود را ابراز نمایند.

اینكه با پول می توان هر چیزی را خرید جز خوشبختی را.

اینكه دو نفر می توانند در چیزی یكسان نظر بیاندازنداما آن چی هم باید خودشان را ببخشند.ز را هرگز یكسان نبینند.

اینكه دوست واقعی كسی است كه هر چیزی را در مورد آنها بداند وهمواره دوستشان بدارد.

اینكه همیشه كافی نیست دیگران آنها را ببخشند خودشان

برای مدتی نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادی شدم.

اینكه خدا فرصتی را در اختیارم گذاشت تشكر كردم.

او گفت:" من همیشه اینجا هستم. شما از من دعوت كنید. من به شما پاسخ خواهم داد.





طبقه بندی: در هــــــــم ..،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1391/12/5 توسط * ALI *

منوچهر احترامی داستان نویس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 دیده از جهان فروبست

داستان زیر داستان كوتاهی از اوست


مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند ,


قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند,


لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند,


لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها,


قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند,


عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند,


مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند,


حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند,


تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است,

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/11/22 توسط * ALI *

توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد...

یه آقای جوان... خوش تیپی هم اومد تو گفت: آقا ابراهیم قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم...

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش...


همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: شما چی میخواین مادر جان؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: لطفا" به اندازه همین پول گوشت بدین آقا...

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان...

پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر... اشکالی نداره... ممنون...

قصاب آشغال گوشت‌های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم...

اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینارو واسه سگتون می‌خواین؟

خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!!!

آقای جوان گفت: بله... آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!!

خانم پیر با بغض و خجالت گفت: میخوره دیگه مادر... شکم گرسنه سنگم میخوره...

آقای جوان گفت: نژادش چیه مادر؟

خانم پیر گفت: بهش میگن توله سگ دو پا... اینا رو برای بچه‌هام میخوام اّبگوشت بار بذارم خیلی وقته گوشت نخوردن!

با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد... یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر...

خانم پیر بهش گفت: شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟

جوون گفت: چرا مادر...

خانم پیر گفت: بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر...


بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت...





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/11/6 توسط * ALI *

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.


پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟


مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.


پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.


صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…


ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1390/09/29 توسط * ALI *

عشق جوان به دختر 
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
عشق جوان به دختر 
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
 
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
 
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:9)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

ALI SHARIFIAN --- علی شریفیان
قالب وبلاگقالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic