قالب وبلاگ قالب وبلاگ

* فــارســی نـــه ، پــــارســــی *
 
خلیج فارس نه ، خلیج پارس
free counters
ملت های خوشبخت تاریخ ندارند

 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/04/15 توسط * ALI *

با آخرین نگـــاه تو بدرود می کنم

بدرود با هر آنچه مرا بود می کنم

خاموشی ام مبین که بیان هزار راز

با پر نیاز چشم غم آلود می کنم

سویم نگاه کن که تمنای جرعه ای

زان باده ای که چشم تو پیمود می کنم

بنشین که من حکایت سوز نهان خویش

با دیده ای که دوش نیاسود می کنم

ای نازنین من که کنون می روی به ناز

با آخرین نگاه تو بدرود می کنم

عکس چشم های رنگی و زیبا www.jazzaab.ir


من نه عاشق هستم و نه محتاج

نگاهی که بلغزد بر من!

من به دنبال نگاهی هستم!

که مرا از پس دیوانگیم می فهمد!!!





طبقه بندی: شعرهای عشقولانه،  شعر، 

اینجا ایران است...

سرزمین من...

جایی که فقط ازادی نام یک میدان است!

خوش بحال مسافر کشان میدان ازادی چه ازادانه فریاد می زنند ازادی ازادی.....

و عابری خسته می پرسد

ازادی چند؟؟؟؟؟

و من گمشده ایی را دیدم که سوال میکرد ازادی کجاست؟

گفتم:رد کردی ازادی قبل از انقلاب بود!!!!





طبقه بندی: خـــبـــر،  تــیــکــه،  شعرهای عشقولانه،  در هــــــــم ..،  سخن بزرگان،  دانستنیها،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1392/02/15 توسط * ALI *

شعر زیباییست :

*شبیه شمع كه خیلی نجیب میسوزد*

*دلم برای تو گاهی عجیب میسوزد*

*دلم برای دل ساده ام كه خواهد خورد*
*دوباره مثل همیشه فریب میسوزد*


*نشسته ای به امید كه؟ گر بگیر ای عشق*
* همیشه آتش تو بی لهیب میسوزد*

*تو اشتباه نكردی گناه آدم بود*
*اگر هنوز بشر پای سیب میسوزد*


*من آشنای تو بودم ولی ندانستم*
*غریبه ها دلشان هم غریب میسوزد*

*برای من فقط این دل ز عشق جا مانده است*
*كه با نگاه شما عن قریب میسوزد*





طبقه بندی: شعرهای عشقولانه،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/12/21 توسط * ALI *

توحید محض :

یارب ببین چه گویم ، منگر ملول سویم

باناز برمگردان ، یابا ادا سر از من

من در میانه هایم نه کفرم و نه ایمان

خیر الامور اوسط ، بشناس و بگذر از من

بس داشتی و داری و زین پیش و بعد از این هم

بسیار بهتر از خود بسیار بدتر از من

گه می پرستمت گرم ، با صد خضوع و خواری

دشنام هم شنیدی ، گه سرد و منکر از من

خود خواستی و دیدی ، زین سانم آفریدی

پس غیر از این چه خواهی ، ای آفرینگر از من

دادی تو اختیارم در چنبر دو صد جبر

مختار باش و بنگر ، یک جبر و چنبر از من

تا بر شود فغانت ، بر اوج آسمانت

گویی که ای زمینی ، بگذر تو دیگر از من

یک لقمه نان به خواری دادی تمام عمرم

صد سال روزه خواهی شاید برابر از من

یک خانه ی خرابم دادی به کوچه ای تنگ

گر نادمی بگیر این صد کاخ مرمر از من

توحید محض بشنو ای صد هزار جلوه

کی از یکی دو چهره دیدی فزونتر از من

من در میانه هایم خیر الامور اوسط

نه کفرم و نه ایمان ، مشناس و مگذر از من





طبقه بندی: شعر، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/12/18 توسط * ALI *

کسی از آنسوی ظلمت مرا صدا می کرد

که بادبادک خورشید را هوا می کرد

به شکل کودکی من کسی که با یک برگ

به قدر صد چمن غرق گل صفا می کرد

کسی سبک تر از اندیشه ای که چون می رفت

به جای گام زدن در هوا شنا می کرد

کسی که دفتر عمر مرا به هم می ریخت

و برگ های پلاسیده را جدا می کرد

طلوع های مرا و غروب های مرا

در ابینسوی آنسوی تقویم جابه جا می کرد

دلم به وسوسه اش رفته بود و تجربه ام

در آستانه ی تردید پابه پا می کرد

مگر نه کودکی ام راهکوب پیری بود

که از ابتدای سفر مشق انتها می کرد

کسی نگفت نسیم از تبار توفانست

وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می کرد

بهار نیز که با خون گل وضو می ساخت

هم از نخست به پاییز اقتدا می کرد





طبقه بندی: شعر، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

ALI SHARIFIAN --- علی شریفیان
قالب وبلاگقالب وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic